تبليغاتX
من توانستم
من و همه
سلام و صد سلام به همه شعردوستان

اینم یه شعر دیگه یا یه چیزی شبیه شعر

تا کجا باید از خودم بزنم

تکه تکه جدا شود بدنم

سخت و مبهم ،عقایدی مسموم

خط بطلان کشیده بر دهنم

حرف زوری که رسم و قانون است

مثل بختک نشسته روی تنم

لحظه ها را عقیم می بندم

بس که باید همیشه دل بکنم

تا کجا این زمانه با من نیست؟

من نوعی به جرم این که منم

تسلیت عرض می کنم به شما

عرض تبریک هم به من که زنم

این زمستان که آخرین قحطی است

رقص باران و ساز پیرهنم  

..................................

..................................

تا بعد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 20:17  توسط فوزیه غزنوی  | 

سلام دوباره اومدم و این بار موندنی تر از قبل

قبلا با نام من می توانم اومده بودم وحالا با نام من توانستم

و اینم به ریاعی :

آتش  که  گرفت  خوب  بادش دادی !

خاموش که شد کمی پمادش دادی !

یک عمر گذشت و مرگ از راه رسید...

آن وقت « سفر بخیر » یادش  دادی !

تا بعد......

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:20  توسط فوزیه غزنوی  | 

سلام اینم یه دل نوشته:

امروزآخرین روز ماه سیزده است

فردا ماه چهارده من می آید.

تا فرداها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:25  توسط فوزیه غزنوی  |